تبليغاتX
سیمای سکوت

سیمای سکوت

من و سکوت، اما می نویسم

حرف زور ، حرف زوره دیگه!!!!!
نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 23:56 توسط سیما | |

صد سال تنهایی آمد و رفت و حالا راهی پیش رو داریم که هیچکس تجربه اش نکرده

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 19:17 توسط سیما | |


 آنقدر پر از توام که می توانم تا ابدیت پرواز کنم



نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 11:21 توسط سیما | |

 به دنبال بهانه ای برای نواختن تو

در جستجوی بی کسی به نهایت چوب هایی رسیدم که رمز زیباییت بودند و

زیبایی روح من در تار هایی در اوج صدایی بی مانند 


* با خوندن مطلب سید مهدی دلم خواست منم واسه سازم یه متنی بنویسم .

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 20:8 توسط سیما | |

در نگاهم تپشی بود که من

بی هدف در پی او می گشتم

در پی بی دلی یک نفس آشفته

ره یک ساله به پایان بردم



نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 15:58 توسط سیما | |

در نگاه خسته ام

سردي دستان مردماني را حس مي كنم كه

هيچ شباهتي به تو ندارند

چگونه روح تو در وجودمان دميده شده

چگونه با عشق به تو

سعادت در خانه مان حكم فرما مي شود؟

در حالي كه تو را در وجودمان حس نمي كنيم

و در تاريكي بسر مي بريم .....


نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 19:22 توسط سیما | |

صبح

آرام و بي صدا مي آيد 

شب

با سكوت تو تمام مي شود

آرامش

در نگاه تو پيدا مي شود

و عشق

در حسرت دستان تو

بي صدا فرو مي ريزد...


نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 19:15 توسط سیما | |

آنقدر در درياي چشمان تو مي مانم

آنقدر در سراب ديدگانت اشك مي ريزم

كه ديگر فكر تنهايي سراغم نيايد

حس با تو بودن را آنقدر در وجودم پرورش مي دهم

كه ديگر هيچ نقطه ي تاريكي در زندگي ام پيدا نشود

اسم تو را مهر لبانم خواهم كرد 

و عشقت را پاسبان خانه ي دلم

با تو مي مانم با تو مي خوانم و با تو جان مي سپارم ....

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 17:22 توسط سیما | |

دلم گرفته از دوري...

از بدي و ناراحتي خسته شدم نمي دونم آدما وقتي مي تونن خوب باشن چرا بدي و انتخاب مي كنن؟

چرا با هم بودن و لذت بردن و انتخاب نمي كنن

حرفاي نا اميد كننده تو روحمون حك شده و انگار قصد پاك شدنم نداره


نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 17:18 توسط سیما | |

می خواهم با تو سخن بگویم و سنگینی شانه هایم را با تو قسمت کنم می خواهم با ترانه های زیبای تو رنگ ببازم ، عاشق شوم و عصاره ی وجودم را بیابم ،

می خواهم زیر باران تو پاک شوم از همه چیز و همه کس و چشم های گناه آلودم را به آسمان تو بدوزم شاید پاک شود دل تاریک و غم زده ی من...

پس ای آسمان ببار ببار ببار ، آنقدر ببار که جان یخ زده ام را بیدار کنی ...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 23:43 توسط سیما | |

Design By : Night Melody