من و سکوت، اما می نویسم
آنقدر پر از توام که می توانم تا ابدیت پرواز کنم در جستجوی بی کسی به نهایت چوب هایی رسیدم که رمز زیباییت بودند و زیبایی روح من در تار هایی در اوج صدایی بی مانند * با خوندن مطلب سید مهدی دلم خواست منم واسه سازم یه متنی بنویسم . بی هدف در پی او می گشتم در پی بی دلی یک نفس آشفته ره یک ساله به پایان بردم سردي دستان مردماني را حس مي كنم كه هيچ شباهتي به تو ندارند چگونه روح تو در وجودمان دميده شده چگونه با عشق به تو سعادت در خانه مان حكم فرما مي شود؟ در حالي كه تو را در وجودمان حس نمي كنيم و در تاريكي بسر مي بريم ..... آرام و بي صدا مي آيد شب با سكوت تو تمام مي شود آرامش در نگاه تو پيدا مي شود و عشق در حسرت دستان تو بي صدا فرو مي ريزد... آنقدر در سراب ديدگانت اشك مي ريزم كه ديگر فكر تنهايي سراغم نيايد حس با تو بودن را آنقدر در وجودم پرورش مي دهم كه ديگر هيچ نقطه ي تاريكي در زندگي ام پيدا نشود اسم تو را مهر لبانم خواهم كرد و عشقت را پاسبان خانه ي دلم با تو مي مانم با تو مي خوانم و با تو جان مي سپارم .... از بدي و ناراحتي خسته شدم نمي دونم آدما وقتي مي تونن خوب باشن چرا بدي و انتخاب مي كنن؟ چرا با هم بودن و لذت بردن و انتخاب نمي كنن حرفاي نا اميد كننده تو روحمون حك شده و انگار قصد پاك شدنم نداره می خواهم زیر باران تو پاک شوم از همه چیز و همه کس و چشم های گناه آلودم را به آسمان تو بدوزم شاید پاک شود دل تاریک و غم زده ی من... پس ای آسمان ببار ببار ببار ، آنقدر ببار که جان یخ زده ام را بیدار کنی ...
| Design By : Night Melody |

